تبليغاتX
طراوت باران

طراوت باران

+نوشته شده در یکشنبه سیزدهم دی 1388ساعت23:11توسط تنها | |

روزی یک استاد دانشگاه تصمیم گرفت تا دانشجویانش را به مبارزه بطلبد . او پرسید : آیا خداوند هر جیزی را که وجود دارد ، آفریده است ؟ دانشجویی شجاعانه پاسخ داد : بله .

استاد پرسید : هر چیزی را ؟

پاسخ دانشجو این بود : بله هر چیزی را .

استاد گفت : در این حالت ، خداوند شر را آفریده است . درست است ؟ زیرا شر وجود دارد .

برای این سوال ، دانشجو پاسخی نداشت و ساکت ماند . استاد از این فرصت حظ برده بود که توانسته بود یکبار دیگر ثابت کند که ایمان و اعتقاد فقط یک افسانه است .

ناگهان ، یک دانشجوی دیگر دستش را بلند کرد و گفت : استاد ، ممکن است که از شما یک سوال بپرسم؟


ادامه مطلب

+نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت15:6توسط تنها | |

+نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت1:35توسط تنها | |

حرف های دلم ناتمام...

چشم ها خیره بر در...

انتظار راه را می جوید...

+نوشته شده در سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت18:28توسط تنها | |